|
|
|
جمعه ۳٠ اسفند ،۱۳۸٧ داستانی عمودی از واقعه ای خیالی که باریم مفهوم خوبی ندارد
یکی بود یکی نبود من بودم و چند نفر دیگر خدا هم دعوت بود وقتی آمد از پشت سر آمد از پس ما چند نفر بلند شدم به احترام او -که خدا بزرگ بود و احترام بزرگتر واجب- خواستم که بنشینم خدا شوخی کرد صندلی را از زیرم کشید زمین خوردم چند نفر خندیدند خدا خندید و من زمین خورده بودم |
::نامه:: ::بایگانی:: زباله دان ذهن دوچرخه عباس معروفی آوای آزاد خیابان 13 خوشه من از کجا می آیم خاک من یک زنده به گور هیچ اتفاقی نیفتاد گزارش boredbrown tomorrow never dies نيماي نيمه ديوانه کتب رایگان فارسی ::طراح قالب:: |
