جمعه ۳٠ اسفند ،۱۳۸٧

داستانی عمودی از واقعه ای خیالی که باریم مفهوم خوبی ندارد

 یکی بود یکی نبود

من بودم

 و چند نفر دیگر

خدا هم دعوت بود

وقتی آمد از پشت سر آمد

از پس ما چند نفر

بلند شدم

به احترام او

-که خدا بزرگ بود و احترام بزرگتر واجب-

 خواستم که بنشینم

  خدا شوخی کرد

 صندلی را از زیرم کشید

 زمین خوردم

 چند نفر خندیدند

 خدا خندید

و من زمین خورده بودم

شاهین سجادی
::خانه::
::نامه::
::بایگانی::

زباله دان ذهن
دوچرخه
عباس معروفی
آوای آزاد
خیابان 13
خوشه
من از کجا می آیم
خاک من
یک زنده به گور
هیچ اتفاقی نیفتاد گزارش
boredbrown
tomorrow never dies
نيماي نيمه ديوانه
کتب رایگان فارسی

یک چند به کودکی به استاد شدیم
........
یک چند به استادی خود شاد شدیم
........
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
........
از خاک برآمدیم و برباد شدیم


::طراح قالب:: Google PageRank